تبليغاتX
> در خلوت شب
خاطرات و نوشته های معنی دار!؟

دارم میرم یه سفر۱۰ ۱۲ روزه،  اولش تصمیم گرفتیم ایام نوروز با بچه ها بریم تایلند، اما چشمتون روز بد نبینه! از سوی بزرگان پیغام و پسغام رسید:" خجالت نمیکشید! پارسال رفتین مکه، امسال میخوایین برین تایلند؟؟!!!...."هر چی هم گفتیم بابا وقتی با اهل و عیال باشیم دیگه کاری نمیشه کرد، به گوششون نرفت که نرفت، تازه گفتند" شیرامونم حرومتون میکنیم اگه برید!!"...ما زن و شوهر هم که دخترخاله پسرخاله، دیدیم اگه گوش نکنیم و بر خلاف میل باطنی انعطاف نشون ندیم جفتمون اون دنیا کلاهمون پس معرکه است، بی خیال شدیم و داریم میریم یه کم پایین تر،بلاد "ماهاتیر محمد"، شاید دیدن مالزی و سنگاپور ارزش حج پارسالمون رو قوت بیشتری بده!!...

...این مدت اخیر سرم خیلی شلوغ بود، شرمنده بچه هایی شدم که اومدن و کامنت گذاشتند و از ما بخاری بلند نشد که نشد!!...باور کنید یه همایش دست گرفته بودم تموم فکرم درگیر اونجا بود...باید یه کم از این غیرت حرفه ای و کاریم کم کنم، دیگه نه جسمم توان گذشته رو داره نه محیط امروز، حساسیت های زیاد تو اجرای یک برنامه رو قبول میکنه!... واضح تر بخوام بگم اینه که آقایون دیگه رسمآ بی توجهی به حسن اجرای یک قرارداد رو یه نوع"پز مدیریتی" تلقی میکنند و هر کس تو این مسیر زیاد بخواد مته به خشخاش بذاره "غیر حرفه ای"خطاب میشه!!...میدونم این خونسردی ها و بی خیالی ها از طرف هر کی که باشه یه جورایی خیانت محسوب میشه اماشما اگه جای اون آدمای دلسوز و حساس باشید چه میکنید؟...آدمایی رو میگم که واسه ارائه یه کار خوب از همه چیزشون میزنن...انصافآ عادلانه و با در نظر گرفتن همه جوانب جواب بدید، از آرمانگرایی هم پرهیز کنید و واقع گرا باشید...مقاومت، مبارزه ، استحاله، کدومشون؟...شاید هم بقول یکی از دوستان مشارکتی محروم از همه جا!؟:"حرفت رو بزن، شد شد، نشد نشد!"...عجب روزگار سختی شده،نه؟!...

چشم بهم زدیم، یه سال گذشت. نمیدونم چرا بجای عروج به آسمونا، داریم مدام با درجا زدن، تو زمین خاکی فرو میریم و خودمون هم از اون بی خبریم!!...خدا کنه این دعای"حول حالنا الی احسن الحال" به معنای واقعی شامل ما بشه...سال نو رو که مصادف شده با میلاد دو گل زیبای امامت و نبوت، حضرت رسول(ص) و امام جعفر صادق(ع)، به همتون تبریک میگم و براتون ایام خوب و خجسته ای رو آرزو میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:17  توسط سعید  | 

امروز بعد از مدتها فرصت کردم برم موزه هنرهای معاصر...بینال مجسمه سازی بود...تموم گالریها مملو از آثار هنرمندای جوون و خلاقی بود که هر کدومشون یه دنیا حرف داشتند...دیدن تلفیقی از آثار حجم در کنار هنرهای به اصطلاح جدید مثل "ویدئو آرت" و "فتو آرت" و چیدمانهای متفاوت برام جالب بود...یاد بینال گذشته افتادم که تناولی دبیری اونو به عهده داشت و به رغم حضور خیلی دیگر از اساتید بنام و صاحب نظر واسم اینقدر جذابیت نداشت، البته بی شک من تخصصی در حوزه مجسمه سازی ندارم ولی امروز بوضوح خلاقیت و آفرینشهای هنری رو در آثار نسل جوونی که شاید برای نخستین بار به دور از دسته بندیهای مرسوم!! انتخاب شده بودن رو دیدم...جالب اینجاست تمومی اون آثاری که از منظر بنده حقیر حائز انتخاب نهایی بودن رو در فهرست برگزیده ها دیدم و وقتی در همین زمینه موضوع رو بیشتر جویا شدم، متوجه شدم انتخاب داوران با نظر خیلی از بازدید کننده ها همخونی داشته که البته از این اتفاق دو تا نتیجه میشه گرفت، یا درک هنری مخاطبان هنرهای تجسمی ارتقا یافته یا نه،هیات داوران محترم اونایی که باید باشن نیستند!! یا شاید هم اصلآ رویکرد بروبچه های خوش ذوق امروزی به این تقرب خجسته کمک کرده و موثر بوده!...در هر حالا امروز احساس غرور کردم از دیدن آثاری که با بکارگیری مکاتب هنری جدید و روشهای نوین، برای مردمی خلق شده بودن که خواهان تغییر ذائقه های سنتی نه چندان خوشایند خودشون در عرصه فرهنگ و هنر هستند... مردمی که با نگرشهای مختلف برای چند دقیقه به آثار نمایشگاه خیره میشدند و بعد با نگاهی رضایتبخش از اینکه امکان تحلیل یک اثر مدرن رو تجربه کرده بودن از اون دور میشدند...تغییر همیشه شرط اول تکامل بوده و ایرانی جماعت هم مثل همه آدمای اونور آب!! از این تغییر و تکامل لذت میبره،ولی به شرط اینکه هویتش رو هر چند نامحسوس در اون تغییر ببینه و خیلی تحقیر نشه!؟...بیاییم اعتماد کنیم به همه جوونای با هویت کشورمون و این تغییر تدریجی رو با همه آزمون خطاهای احتمالی از اونا بخواییم...بینال مجسمه سازی امسال میتونه مثال عینی خوبی باشه، برید ببینید.   

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:52  توسط سعید  | 

از اینکه نمیتونم مثل روزهای اول بیام پای وبلاگ و حرفامو بنویسم خیلی خودمو سرزنش میکنم...راستش مدتها بود که میز و صندلی رسمی اداری رو کنار گذاشته بودم و راحت و بدون دغدغه در حوزه های مورد علاقه خودم فعالیت میکردم، رسانه، ارشاد، میراث فرهنگی، حوزه هنری، تلویزیون، کارای تبلیغاتی و...اما نمیدونم این چند ماهه چرا دوباره به دام افتادم!!...از سر رفاقت رفتم جایی که مشاور بمونم، چشم وا کردم دیدم معاون شدم و دوباره همون آش و همون کاسه ای که من همیشه ازشون فراری بودم!!...یکی از تبعاتش هم اینکه نمیرسم از این دنیای مجازی بهره ببرم... حالا هم که خدا خواسته و جور کرده برگردی سر جای اولت، هزار و یک جور معذورات اداری و اخلاقی و به اصطلاح"مرام رفاقت" میذارن جلوی پات که احساس میکنی اهمال و کوتاهی ازت سر زده و باید بابت این وقتی که بیش از حد توان و امکانات مجموعه گذاشتی عذر خواهی هم بکنی!!؟...ای کاش تو رفاقت ها میتونستیم همیشه یه گام عقب تر بایستیم...یا بقول یکی از دوستان در بعضی دوستی ها شاید حتی لازمه دو گام عقب تر!!...ایکاش در دوستی هایی که بعضی وقتها منجر به یک فعالیت مشترک میشه، ظرفیت سنجی ها دو طرفه و خیلی دقیق انجام بشه تا مرور زمان و فشار کار به استحکام روابط لطمه ای وارد نکنه!؟...ایکاش اینقدر دریایی و آسمونی باشیم که در اوج انتقادات به حق دیگران، اونم با هر ادبیاتی و بخصوص از ناحیه دوستامون، سعه صدرمون رو حفظ کنیم و به اتفاقات اطرافمون منصفانه نیگاه کنیم...احتمالآ غیر از برخی همکارا، شاید خیلی از دوستان متوجه منظور من نشن، بیشتر درد دل بود ولی میشه مصداقشو خیلی جاها دید!     
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:36  توسط سعید  | 

نوشتن در بامداد روز اول مهر حال و هوای خاص خودشو داره...شاید بهونه ای بهتر از این نمیشد واسه نوشتن گیر آورد!...یاد مهر ۵۷ افتادم...دبستان"نظام الملک"...معلم کلاس اول آقای افشار با اون اورکت آمریکایی سبزش...کراوات شیک وخط کش چوبی ناظم مدرسه"علی شهری"...ابروهای گره خورده و چهره ترسناک معلم ورزش...موهای فرفری و بلندم که محض ورود به مدرسه از ته کچل شد...مدیر خوش تیپ و مهربون مدرسه آقای "هاشمی" که نمیدونم هست یا نیست!؟..."محمود فندرسکی"که کنارم می نشست و نمیدونم بعد از این همه سال، هنوز جنازه شو از جبهه آوردن یا نه!..."حسن نوروزی" که کلاس پنجم بود و به واسطه تنبیه بی مورد یکی از بچه ها، به هوای فضای انقلابی بیرون جوگیر شد و شروع کرد به شعار دادن علیه معلم بد اخلاق مدرسه:"توپ،تانک،فشفشه ،میرنژاد ک...کشه!!؟"و ما هم چه بی خبر از معنی اون کلمه زشت ناموسی، راه افتادیم دنبالش و باهاش همراهی کردیم!!!... یاد رقص دردناک! و فریادهای یکی از همکلاسی هام با اون جثه ضعیفش، زیر کمربند مشکی و پهن "خیرالله کردی" که شنیدم بعد از شغل معلمی شده متولی یکی از مساجد محل!!؟...یاد خط قشنگ"کیوانمهر"رو تخته سیاه کلاس که هنوز جلو چشامه: "بابا انار دارد"...یاد سطل آشغالهای فلزی جلو خونمون که هر صبح موقع رفتن به مدرسه، پسرای"وحیدی"می آوردن وسط خیابون و یه لاستیک مینداختن توش تا به نشونه اعتراض آتیش بزنن و"مرگ بر شاه"بگن...یاد"سیستانی" که آخرش نفهمیدیم از کجا سر و کله اش پیدا شد و کجا رفت و چه راحت تو همون سال اول درس و مدرسه، دوچرخه کوچیک بنده حقیر رو برد که یه دور بزنه و برگرده، الان ۳۰ ساله دیگه نیومد که نیومد!!...راستش امشب که دیدم خانومم داره کت و شلوار پسرم رو برای فردا اطو میکنه، یا خوشحاله از اینکه راننده سرویس آقازاده، همونی شده که مدنظرشون بود، یا نگران اینکه اگه سال دیگه بخواد مدرسه آقا جابجا بشه، به واسطه ایشون باید جای خونه رو هم تغییر داد! یا اصلآ وقتی موهای بلندش رو دیدم بدون هیچ دغدغه ای برای فردا!! همه این خاطرات خوب و بد اومد جلو چشام...بماند،پیام اخلاقی این نوشته، پیشکش خواننده های محترم!...خودتون تفاوت زمانه رو از هر نظر که میخواین قضاوت کنید...یا حق.   
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:29  توسط سعید  | 

"دکتر احمدی" از پزشکای حاذق این مملکت، از جمله کسایی بود که چند سال پیش در حالیکه هنوز بازار سی دی فروشها خیلی داغ نبود!؟ بواسطه یکی از بیماراش و البته بدلیل چالشهای پایان ناپذیر بنده!! توصیه کرد واسه رهایی از محیط پر از دغدغه دنیای امروز، تا اونجا که جا داره قطعات موسیقی ساخته" یانی" آهنگساز یونانی الاصل رو گوش کنم و در میان فراز و نشیبهای این نوع موسیقی که اصطلاحآ "نیو ایج"(عصر جدید) عنوان گرفته و برگرفته از شخصیت انسان عصر جدید ساخته میشه، سعی کنم خودم رو پیدا کنم تا به آرامش مورد دلخواه برسم...انصافآ تو این چند سال بی تآثیر هم نبود، حتی هنوزم در قیاس با موسیقی های سنتی و پاپ وطنی و غیر وطنی!"یانی" یه چیز دیگه است.

این موضوع گذشت تا این روزها که پسرم به واسطه کلاسهای سلفژ موسیقی، عجیب به سی دی و نوار و اینجور چیزا رو آورده و تموم بساط منو زیر و رو کرده!! که از جمله اونا میشه به مجموعه موسیقی"جزیره پرواز" کار گروه"فوژان" اشاره کرد که بگی و نگی از لحاظ محتوا بنظر حقیر شبیه کارای"یانی"بحساب میاد...یادمه سی دی شو حدود۶سال پیش، دکتر بنی اردلان موقع تصدی ریاست فرهنگسرای نیاوران از مجموعه تولیداتش بهم هدیه داد...کار شنیدنی، تآثیر گذار و زیباییه...قطعاتی که با بهره گیری از تلفیق سازهای ایرانی و غیر ایرانی و استفاده از وجوه مشترک موسیقی ملل مختلف با اندیشه "صلح جهانی" ساخته و عرضه شده...

اما نکته قابل تآمل در این نوشتار، علاقه شدید و بی سابقه این بچه ۱۰ ۱۱ساله به عنوان سمبلی از نسل نو پای این سرزمین به شنیدن مستمر این مجموعه است، نسلی که در جستجوی آرامش درونیه و ما خواسته یا ناخواسته ازون غافلیم!...نسلی که بدلیل کاهلی و بی حوصلگی ما و شاید هم هراس ما از عقب موندن از مسیر ایجاد"دهکده جهانی"!؟ باانواع بازیها و سرگرمی های مخرب تزریقی روبرو بوده و ما فرصتهای رفع دغدغه های درونی اونارو از طریق ابزار صحیح علمی و فرهنگی ازشون گرفتیم!؟...بحثم تآثیر سو ء بازیهای رایانه ای نیست، نه!!...اونچه که ذهنمو باز درگیر کرده میزان نقش و تلاش ما در هدایت نسل امروزی برای رسیدن به آرامش و بالطبع تعالی اونا در جهت رسیدن به کمال مطلوبه...چه کردیم براشون؟؟...استراتژی و برنامه های کلانمون چیه ؟؟...قراره به کجا برسیم؟؟...نسخه آرامش روانی جامعه توسط چه مرکز متخصصی تجویز میشه؟!...آیا با یه سری کارای نه چندان عمیق میشه نشاط رو به معنای واقعی در کشور حاکم کرد؟... فراموش نکنیم نسل هزاره سوم اگرچه سربزنگاه همراه ما خواهد بود اما همواره در سکوت داره صلح و دوستی و عشق و آرامش روفریاد میزنه! و صدافسوس که در این میان متعلقات دنیوی و هزار و یکجور ملاحظات و مشغله های رنگ و وارنگ، چنان مارو به خواب زمستونی فرو برده که نگو و نپرس!!؟    
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط سعید  | 

سال گذشته چنین شبی، یعنی نهم مرداد ۸۵ بعد مدتها با "معنای سیاست" به دنیای مجازی پا گذاشتم و شدم وبلاگ نویس! روزهای اول با خودم عهد کردم تو یه قالب مشخص خاطراتم رو بنویسم، یعنی ذکر یه خاطره از گذشته، بعد یه موضوع روز و بعد هم تحلیل و نتیجه گیری و در صورت نیاز ارائه راهکار واسه رفع دغدغه ها. خب این رویه اگر چه تا حالا هم در خیلی از نوشته هام رعایت شده ولی در بسیاری از اوقات مانع از ابراز روحیات درونی و دیدگاههای کاملآ شخصی ام بوده!! چه بسا هر شب دلم میخواست بنویسم، درد دل کنم، بیام پای وبلاگ و از دست روزگار بزنم زیر گریه!؟ اما اون ساختار تعیین شده بهم اجازه نداد که نداد!؟...و حالا بعد از گذشت یکسال، موندم سر دو راهی که "در خلوت شب" به کی تعلق داره؟ به من که هر از چند گاهی حرفای حساب شده ام رو توش مینویسم، یا به عزیزایی که تو این مدت، اگر چه هیچ وقت ندیدمشون ولی مثل یه خواهر و برادر تنهام نذاشتن و با نظراتشون همراهیم کردن؟...شاید هم به هر دوتامون؟!...آیا من حق دارم هر چی دلم میخواد تو یه فضای کاملآ عمومی که برای همه قابل دسترسه بگم؟...از احساسم، عشقم، زندگیم، کارم، فکرم و خیلی چیزای دیگه...حالا که وبلاگ شده یه رفیق خوب، آیا من این حق رو دارم که در این دنیای مجازی فریاد بکشم و ناگفته های چندین ساله ام رو به زبون بیارم؟!...خیلی سخته حرف داشته باشی و عرف و شرع و قانون و سازمان و ...نذارن که مثل گدازه های آتشفشان از دلت فوران کنه بیرون!!؟...

تصمیم گرفتم امشب حس قشنگی داشته باشم و نق نزنم!میخوام تو خلوت خودم سالروز ورود به "بلاگفا" رو جشن بگیرم و به چیزای خوب فکر کنم. یا حق    
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:17  توسط سعید  | 

 حدود یه ماهی میشه که از دنیای وبلاگ بدورم و متاسفانه فرصت نشد که خدمت برسم، اعتراف میکنم  فشار اقتصادی مجبورم کرد کمی بیشتر دنبال کار و پول باشم و وقتی هم که بحث دنیای مالی پیش میاد مستحضرید دیگه حضور تو دنیای مجازی اونم واسه نوشتن خاطرات کم و بیش کمرنگ میشه و قس علی هذا!؟... پس با بزرگواری عذر حقیر رو بپذیرید و عزیزانی که توفیق بازدید سایت یا مطالعه نوشته هاشونو نداشتم این کوتاهی ما رو حمل بر بی ادبی و بی توجهی و نفهمی و نامردی و بی غیرتی و فلان و فلان نگذارند!؟... راستش"به اسم دموکراسی" در حال حاضر بهترین بهونه واسه نوشتنه هر چند که بی بهونه نوشتن رو هم بنا به توصیه دوستان باید تجربه کنم! اینکه در اذهان عمومی برداشتهای مختلفی از پخش اینجور برنامه ها میشه کاملآ بدیهی است و من فکر میکنم در شرایط بحرانی فعلی، جسارتآ هر اقدامی توجیه پذیره! ولی همین که سازندگان محترم اینگونه برنامه ها پذیرفتند بر خلاف آثار مشابه دهه های ۶۰ و ۷۰ ، استفاده از پرده های خاکستری یا آبی پس زمینه ، کادرهای بسته ، نور پردازی های وحشتناک، اظهار ندامت های کاملآتصنعی و در مجموع ارائه اطلاعات کلیشه ای پیرامون موضوع به مخاطب رو میشه با یه سری تغییرات کوچولو در تکنیک و با طراحی صحنه کارشناسی و همچنین یه سری توضیحات بر گرفته از مطالعه تطبیقی حول سوژه مورد نظر، جایگزین کرد بنظرم خیلی جای خوشوقتیه! هر چند که با پخش اظهارات"هاله" و "کیان" و "رامین" و فرض اینکه اقدام علیه امنیت کشور توسط اونا برای آقایون اثبات شده است، این شبهه برام بوجود اومده که با این شرایط، زمینه جاسوسی خیلی از فعالان عرصه های مختلف دولت گذشته برای کشورهای اروپایی و آمریکایی بخصوص در زمینه های فرهنگی و هنری خواسته یا ناخواسته فراهمه!؟ و باید بزودی شاهد پخش اعترافات شنیدنی اونا واسه "کودتای خزنده" و "براندازی نرم" و "وقوع انقلاب های رنگی" و... در ایران اسلامی باشیم...الله اعلم!

آغاز تولید و پخش این دست برنامه های خاص و پر سروصدا، جدا از تحلیل محتوای اونها مبنی بر تایید یا رد موضوعات مطروحه و نتایج حاصله از اون، اگر چه رویکرد امنیتی _ رسانه ای جدیدی از سوی دولت نهم برای اثبات حقانیت نظام و شیطنت های سیاسی مخالفین تلقی میشه، ولی بی شک نیازمند مطالعه کارشناسی بیشتر هست تا از تبعات سو ء نزد مردم به ویژه نسل جوون داخل کشور در امان بمونه...فراموش نکنیم که پخش اخیر برنامه "گرگها" از رسانه ملی جمهوری اسلامی، ناخواسته تا مدتها مسئولیت سران سازمان مجاهدین خلق رو واسه معرفی فعالیتهاشون به جوونای ایرونی سبک کرد!! اینطور نبود؟

    

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 23:56  توسط سعید  | 

"سلام"تمام شد! سریالی که مدتها غروب هر روز قبل اذان از شبکه ۵ سیما پخش میشد و مشتریان خاص خودش رو داشت... دلیل این نوشتار نقد فیلم نیست، بلکه رویکردی است که بعد از سالها با کمی سعه صدر آقایون ناجایی، شاهد تحقق اون در یک اثر تلویزیونی بودیم...یه نوع خود انتقادی با دستمایه های داستانی و جذاب... البته آزمون وخطا در این مسیر بسیار اتفاق افتاد ولی همین که عزیزان دستگاه انتظامی کشور بالاخره به ساخت چنین سریالی رضایت دادند و حاضر شدند شخصیتی مثل "استوار چراغی"یا سایر کاراکترها در عین انجام وظیفه با زبان طنز، خیلی از نقطه ضعفهای پلیس رو از رسانه ملی بیان کنند ناشی از انعطاف ، نگاه عمیق و کارساز و تصمیم جدی فرماندهان ناجا برای توسعه تعامل با مردمه...شاید پیش از این، ساخت آثاری چون مارمولک، لیلی با من است، اخراجی ها و...بستر رو برای پرداختن به برخی موضوعات خاص مثل روحانیت یا دفاع مقدس فراهم کرد ولی کمتر سازمان یا صنفی بوده که خود متولی خلق آثاری هنری در جهت نقد برنامه ها یا کارکنان تابعه اش باشه یا اجازه این کار رو به تلویزیون بده!... هر چند که با همه این حرفها "سلام" گام کوچیکی برای ناجا بوده و راه بسیار است!

 خدا کنه آقایون تو سایر دستگاههای دولتی هم به تآثیر برخورد شفاف و راحت با مردم از طریق آثار سینمایی پی ببرند و اینقدر به واسطه کلیشه های سنتی و خط قرمزهای تاریخ مصرف گذشته!؟ ورود به حریم سازمانی تابعه خودشون رو قبیح ندونند...میشه با رعایت اعتدال و ملاحظات ضروری هر کاری رو کرد ولی نباید مطلق جلوشو گرفت...هیچ فکرشو کردید چه سوژه های بکری تو سیستمهای دولتی پیدا میشه که فرهنگ سازی پیرامون آنها با حمایت دستگاه مربوطه و از طریق تولید آثار تصویری، میتونه در ارتقای آگاهی مردم و چرخه اقتصادی سینمای کشور موثر باشه؟...یقین دارم که دیگه برخی مصلحت اندیشی های ساخته و پرداخته ذهن و سلیقه افراد، در این دنیای سرشار از اخبار و اطلاعات، علاوه بر اینکه منافع نظام و این سرزمین رو دربر نداره بلکه دقیقآ در جهت بی اعتمادی مردم و حکومت صورت میگیره...باور کنیم که زمونه عوض شده!      

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:40  توسط سعید  | 

بهار ۸۱ به اتفاق جماعتی از دانشجویان معماری از طرف ارشاد سفری به ایتالیا داشتم. اینکه اصل داستان چی بود و اعضای این تور به اصطلاح علمی چه کسایی بودن بماند، موضوع فعلآ یه نتیجه اخلاقی از این سفره!؟...مسئولیت یه جماعت ۳۰نفره دختر و پسر که اغلب هم واسه بار اولشون سفر خارج از کشور رو تجربه میکردن خیلی سخت بود، به خصوص اینکه یکی دو تا شیطون هم داشتیم که همین سرمون رو بر میگردوندیم با پسرای بی تربیت خوش تیپ! ایتالیایی دل می دادن و قلوه میگرفتن واصلآ فکر حیثیت ما نبودن!!؟

 ...همون روز اول تو خیابونهای رم به واسطه رودررو شدن با پناهندگان سیاسی ایرانی _بخوانید منافقین!_که البته واسه بچه ها مزاحمت ایجاد کرده بودن یه گرد و خاکی راه انداختیم که باورش هنوزم واسه خودم سخته!

امشب داشتم فیلم سفر رو بعد از مدتها نیگاه میکردم...میان اون همه اضطراب بچه ها، تنها کسی که اصلآ توهین های منافقین و نزاع طرفین براش مهم نبود دختری بود بنام"سارا_د" از شیراز که آخر سفر هم تو فرودگاه با ترفند و برنامه ریزی حساب شده ای رفیق نیمه راه شد و به ایران برنگشت!؟...بعدها فهمیدیم خانوم از روز اول باکلک و نیرنگ و کلاهبرداری فقط واسه پناهندگی تو تشکیلات ما نفوذ کرده بود و داستان موندنش هم که مفصله...امشب که فیلم رو می دیدم رو کردم به خانومم و گفتم: به نظر تو، اون الان اونور آب، بعد از گذشت ۵ سال چیکار میکنه؟...آیا بر خلاف فریادی که تو فرودگاه رم زد که" من تو ایران دارم خفه میشم" تونسته تو اروپا یه "نفس راحت" بکشه؟!...یا نه، شاید هم اینقدر فشارهای روانی اذیتش کرده که مثل اون بندگان از خدا بی خبر، درمونده و بلا تکلیف تو خیابونهای رم، پاریس، فرانکفورت، استکهلم و یا هر جای دیگه ای از اون "سرزمین به اصطلاح آرزوها"، در کمین یه هموطن میگرده تا عقده های درونیش رو حتی با زبان خشونت بیان کنه!!...یه جورایی دلم به حالش میسوزه، شاید اگه کمی اهل فکر واندیشه بود در موردش میشد یه جور دیگه قضاوت کرد ولی خب...!!خدایا!توفیقی بده تا هیچگاه حجم بهانه ها و خواسته های درونیم منو از سرزمین مادری ام بیزارنکنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:2  توسط سعید  | 

چهارم ابتدایی بودم که رفتیم دیدن امام...البته ناگفته نمونه، قاچاقی با یه سری ازبچه های شهدا اول رفتیم خدمت آقای کروبی رییس بنیاد شهید وقت، نفری یه کت و شلوار شیک بهمون دادن بعد رفتیم جماران!!؟...یادمه با اون کت و شلواره یه عکس گرفتم که هنوزم رو کارت امتحان نهایی کلاس پنجمم هست!؟...بماند...از اون روز امام رو یه جور دیگه دوست داشتم، توصیفش خیلی سخته!...یعنی تو ذهنم اینقدر تبدیل به یه اسطوره شده بود که اگه مصادیق اونو الان بگم از خنده حالتون بد میشه!؟... شاید هم به همین خاطره که صبح روز ۱۴فروردین هیچ وقت یادم نمیره، امتحان تاریخ داشتیم، سر سفره صبحونه بودیم که یکی از دوستای مادرم زنگ زد و...خبر اینقدر تکون دهنده بود که برای اولین بار بدون رو در بایستی از هم، کل خونواده با هم گریه میکردیم!...خدا رحمت کنه آقا جون رو...با اینکه خیلی اهل سیاست و انقلاب و اینجور چیزا نبود ولی هر وقت کارش گیر میکرد به جد امام متوسل میشد و نذر میکرد!...نمی دونستیم باید چی کار کنیم...رفتم منزل حاج آقای ربانی...گفت مردم رو جمع کنید مسجد محل واسه عزاداری، هر کسی ساز خودش رو نزنه!؟...چه توصیه هوشمندانه ای....بگذریم، تمومی نداره خاطره تلخ اون روزا...

اصل کلام اینه که بالاخره بعد از ۱۸سال، برای اولین بار از جعبه جادویی آقای ضرغامی برنامه ای رو دیدم بنام مستند" روح الله" که به جرآت میتونم بگم با ذکر حقایق تاریخ انقلاب، شخصیت واقعی اون بزرگوار رو داره تشریح میکنه...شخصیتی که به واسطه هزار و یک منازعه سیاسی، بارها دستخوش برداشتهای نا صواب شده و حتی بخش اندکی از مردم رو در درک صحیح از ابعاد مختلف وجود مبارک اون فرزانه عارف دچار تردید کرده!؟...خدا کنه بتونم نسخه ای از این مستند رو تهیه کنم تا در آینده ای نه چندان دور پاسخگوی سوالات پسرم در مورد "خمینی کبیر" باشم...هر چی باشه تآثیر بصری فیلم از تحلیل های کلامی من خیلی بیشتره!   

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط سعید  | 

بچه که بودیم هیاتی داشتیم دهه اول محرم هر سال، غروبها با یه علامت ۳تیغه و با یه مشت بچه ریز و درشت راه می افتاد تو خیابون و شروع میکردیم به عزاداری... معروف بود به "دسته شفیع پور"!! اونم فقط واسه اینکه متولی این کار یه آدم مسن و نیکوکاری بود بنام "سید مرتضی شفیع پور" که به عشق و ارادت به حضرت علی اصغر این کار پر درد سر رو انجام میداد...خدا رحمتش کنه... شاید باورتون نشه، اون اوایل به واسطه رو کم کنی یکی دو تا از بچه ها "علامت کش" هیات بودم!!؟... خودمونیم، چه ابهتی داشت تو محل!!...ولی یه روز بر حسب تقدیر یکی دستم رو گرفت و گفت تو که صدات خوبه چرا نوحه نمیخونی؟...بدجور رفتم تو فکر، پزش جلو بچه ها کمتر از علامت کشی نبود!!؟ یه آن تصمیم گرفتم و خودمو میکروفون بدست وسط هیات دیدم..."امان از دل زینب،فغان از دل زینب"..."ای اصغرم، ای اصغرم واویلا"....

... و حالا یه چیزی حدود ۲۶سال از اون ماجرا میگذره، و من هنوزم واسه خودم زمزمه میکنم!... راستش یه زمانی فقط سینه زدن و شور و هیجان بودن تو هیات واسم مهم بود!؟ یعنی اصلآ روضه رو نمی فهمیدم که بخوام بهش فکر کنم... تو دوره نوجوانی هم که کمی بزرگتر شدم فقط به واسطه حوادث و مصائب کربلا و روز عاشورا و شاید هم گریه این و اون!! اشکی از چشام جاری میشد...این چند سال ورود به دوره جوونی هم که خب هزار ماشاالله اینقدر غم و غصه روزگار زیاده که تا میخواهیم یه حس معنوی بگیریم چک و سفته و بدهی و دغدغه کار و... امان نمیده!!؟

...ولی امشب با همه این حرفهای جدی و شوخی، اومدم اعتراف کنم که خیلی از دریای کرامت اهل بیت غافل موندم، گنجینه ارزشمندی که همیشه چراغ راهم بوده و تکیه گاهم و من هیچ وقت غیر مواقع نیاز درکش نکردم!...امشب وقتی از تلویزیون نوحه حضرت زهرا رو شنیدم و دیدم بدون اینکه من بخوام اشک رو گونه هام نشست خیلی از خودم خجالت کشیدم!؟.. از اینکه اینقدر دوستش دارم و فراموشش میکنم شرمنده اش شدم....باز هم یه ایام فاطمیه...

"فاطمه"جان، اشکهای خلوت شبانه ام تقدیم خاک مزار گمنامت باد.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:37  توسط سعید  | 

 

"تفرقه بنداز و حکومت کن"، این جمله ای بود که سالها پیش تو یه فضای فرهنگی به مدیر ارشدم یادآور شدم و ازش خواستم با این روش بی رحمانه، انگیزه و رفاقتهای قدیمی رو از مدیران و کارکنان زیر دستش نگیره!! بنده خدا بچه مسلمون بود و تحصیل کرده انگلیس! و منم تنها با همین ذهنیت این تذکر دوستانه رو بهش دادم،...اون موقع با یه لبخند جوابی بهم داد که خودمونی بگم، خیلی باهاش حال نکردم!؟...و حالا بعد از گذشت سالها دیروز یکی از همکارام در قالب یک نقد کاملآ دلسوزانه و دوستانه بهم گفت رویکرد مدیریتم نسبت به زیر مجموعه اداری اینجوری شده:"تفرقه بنداز و حکومت کن"!!؟...عجیب یکه خوردم!؟... من که زمانی منتقد این روش بودم و همیشه به توسعه تعامل بین آدما در هر جایگاهی اعتقاد داشتم چطور میشه حالا خودم ناخواسته در معرض این اتهام قراربگیرم!!!... بکارگیری روشهای مدیریتی، اونم در جهت اصلاح برخی روشهای غلط و ارتقای سطح کیفی یک مجموعه دولتی که بخواد از برخی تنش های احتمالی درون سازمانی هم بر حذر باشه، قطعآ منجر به ایجاد برخی فاصله های نه چندان عمیق میان کارکنان میشه ولی آیا این"مدیریت رفتار" میتونه دال بر عدم صداقت و راست گفتاری مدیری در برابر عوامل زیر دستش باشه؟؟!...آیا تاکید بر حفظ روابط سازمانی و بوروکراتیک و پرهیز از ارتباطات به اصطلاح دوستانه و رفاقتی بین همکاران در حوزه های مختف اداری، باید منجر به حذف" همدلی" بین همکارا بشه و انگیزه هارو از بین ببره؟؟!...آیا این جمله اصلآ میتونه در عرصه مدیریت نوین مصداق داشته باشه؟!...آیا اگه شخصیت انسانی و یا خواسته های درونی و شخصی برخی از همکارا بنا به ضرورت در انجام ماموریت یا امور محوله اداری خدشه دار شد کی مقصره؟؟رییس، مرئوس یا حتی سیستم و سازمان؟؟!  

من که اعتراف میکنم اون جمله رو خیلی عجولانه، بدون مطالعه و بر اساس سلیقه شخصی به اون عزیز بزرگوار گفتم و همین جا ازش معذرت میخوام، ولی اگه شما نظر دیگه ای دارین بگید شاید من روشن تر بشم و مسیرم رو تغییر بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:38  توسط سعید  | 

این یکی دو روزه، تو ختم سالگرد یکی از اقوام، واعظ مجلس به نکته ای اشاره کرد که ذهنم رو بد جوری به خودش مشغول کرد، طوری که مجبور شدم بیام پای وبلاگ و بحث رو به دنیای مجازی بکشونم تا با کمک شما نتیجه ای بگیرم!...موضوع سر" شآنیت آدما"ست ، البته نه اون شآنیت و کرامت الهی و اخروی، بلکه بحث سر میزان همین شآنیت ظاهری آدماست!؟… راستش بار اول نیست که این جمله رو میشنوم ولی اینکه مدام از زبان اهل منبر و محراب رو اون تآکید میشه، اونم سربسته!! واسم کمی تعجب آوره!؟...چند وقت پیش واسه یه موضوعی خدمت یکی از بزرگان بودم و ایشونم واسه قانع کردن من به همین عبارت "شآنیت" استناد کرد، حتی تو سفر مکه هم باز در پاسخ به یکی از ابهاماتم! این کلمه"شآنیت"بود که از زبان روحانی کاروان خارج شد و من رو وادار به سکوت کرد!؟

در اینکه همه آدما از اعتبار و شآنیتی برخوردارن و تا خطایی از اونا در جهت مخدوش کردن قوانین بشری سر نزنه، کسی حق تعرض به شخصیت اونا رو نداره شکی نیست، اما اینکه میزان شانیت دنیوی آدما رو کی تعیین میکنه واسم روشن نیست!! خب، یه جاهایی قرآن و روایت و حدیث مشخصات واضحی از اهل دین و معرفت و حکمت بیان کردن که آدم تکلیفش روشنه اما تو سایر موارد چی؟…آیا تاکید فقه بر حفظ و حدود شآن انسانها فقط درحوزه مادیات مصداق پیدا میکنه؟؟... اصلآچه مرجعی امروزه شآن آدما رو تعیین میکنه که بشه با تکیه بر اونا حرمت آدما رو در جایگاه واقعیشون حفظ کرد؟!...علم،ثروت،شهرت،خونواده و فامیل،جایگاه اداری، اخلاق، دین و مذهب، فضل پدر!، عقل و اندیشه، سن و سال، خوش رفتاری و خوش کلامی،…کدوم از اینها؟؟… آیا شآن آدما میتونه در سطوح مختلف متغیرباشه؟!... آیا طبقه بندی شآنیت آدما با اصل"برابری" در تناقض نیست؟!...آیا میشه شآنیت رو فقط به یکی دو تا قشر جامعه اختصاص داد و بقیه آدما رو زیر خط شآنیت بدونیم؟؟!...آیا میشه برای شآنیت ظاهری آدما سقفی تعیین کرد؟؟!... اصلآ شآن من و شما کجاست؟؟!!... اگه کسی نتونست به واسطه جبر روزگار، واسه خودش شآنیتی در این دنیا فراهم کنه، حساب بی حرمتی هایی که بهش میشه و اون فقط حسرت میخوره با کیه؟!...پاسخ به این سوالات واسه من یکی که خیلی سخته!!؟

 

       

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:7  توسط سعید  | 

تو این مملکت که تحلیل سیاسی رایج ترین بحث بین مردمه، دقت کردید بعضی آدمای مدعی! واسه ارائه یه تحلیل نه چندان پیچیده تو یه جمع خونوادگی یا اداری چه جور جونشون بالا میاد!؟...حتی بعضی وقتها تو حرفاشون چنان با آدمای عرصه سیاست، صف و آرایشی تشکیل میدن که خود آقایون هم هیچ وقت تصورش رو نمی کنند!!...نمونه این افراد امروز تو یه جمعی به تور ما خورده بود!؟... بحثمون درباره چگونگی انتخاب آدما برای حکومت بود... بنده خدا هر کاری میکرد نمیتونست آخر تحلیل رو ببنده و نتیجه بگیره!...قالیباف، احمدی نژاد،خاتمی، لاریجانی، حداد، این، اون، آخر هم نشد که نشد!!...من هم که کلافه شده بودم آخرش دلم طاقت نیاورد و مجبور شدم یه چیزایی رو خیلی ساده در حد سواد و اطلاعاتم واسش بشکافم که آوردنش تو این وبلاگ خالی از لطف نیست، فقط چون بی مقدمه است ممکنه خوشتون نیاد و به دلتون نشینه:

 " ... از شما چه پنهون عملکرد ضعیف و نه چندان قابل قبول برخی دولتمردای محترم طی این چند سال گذشته، چنان نارضایتی قشری از "لایه های سفید جامعه" _ بخوانید هسته مرکزی نظام!؟ _ را به همراه داشته که با توجه به بحرانهای اخیر هسته ای پیرامون ایران زمین، جلب نظر اونها واسه دفاع همه جانبه از این مرز و بوم، شرط عقله واسه روز مبادا!! بنابراین حرص خوردن از دست وعده وعیدهای رییس جمهور محترم و ایراد گرفتن به سفرهای استانی و بقول برخی دوستان روشنفکرمون،" اقدامات پوپولیستی" دولت نهم یه برداشت عجولانه و غیرحرفه ایه!(حفظ امنیت ملی این چیزا سرش نمیشه!!؟)...مطمئن باشید اگه سر سالم از این رهگذر بدر بردیم اینجور کارای ویترینی! تعطیله و واسه دوره بعد یه آدم سیستمی با رویکرد جلب نظر یه بخش دیگه از این مملکت _بخوانید لایه های خاکستری جامعه_ در رآس دولت قرار میگیره و همه چی به خوشی تموم میشه!!... اونهایی هم که منتظر ظهور یه تئوریسین خوش تیپی مثل رییس جمهور قبلی هستن تا جریانات اصلاح طلبی رو با انواع و اقسام شعارها پیگیری کنه، باید عرض کنم حالاحالاها از این اتفاق سرنوشت ساز خبری نیست!!؟... .لایه های سیاه هم که شرمنده ایم، وضعشون چند سال پیش روشن شد، مهاجرت کنن خلاص!!؟... بذارید ختم کلامو بگم راحت شین!! جریان اصولگرا تازه فهمیده تو دنیای امروز بجای تحلیل های سنتی و غیر علمی، میتونه با آسیب شناسی دقیق و کارهای فکورانه دل همه ایرانی های شرقی و با اخلاق رو بدست بیاره،البته به شرطی که فتیله کارای فرهنگی و هنری رو بکشن بالا، خوش تیپ بگردن! به مردم کمتر کار داشته باشن! و هر تریبون آزادی رو پایگاه استکبار جهانی تلقی نکنن!!..."

 اینم یه تحلیل ساده و بی دغدغه که هیچ اصول و قواعدخاصی هم قاطیش نیست...لریه لری!!؟... فقط نکته جالبش میدونید چیه؟ اینکه بازیگران این سناریو خواسته و ناخواسته خود من و شما هستیم!!؟ بدون هیچ مکر و حیله و تقلبی!؟...جل الخالق!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:43  توسط سعید  | 

...هر دفعه که از اونجا رد میشم میبینمش!...پشت چراغ راهنمایی تقاطع فردوسی و کوشک بعد از چهار راه استانبول...متین و باوقار... با چهره ای مملو از حرف و حدیث و غم و غصه زندگی!!...با یه چوبدست و کاپشن مشکی و تکیه داده به میله های خط ویژه اتوبوس!...با قدی کوتاهتر از حد طبیعی و سر و دستی بزرگتر از اندازه معمول!...میدونم یه جورایی مریضه ولی تو "عملی" بودنش جرات نمیکنم به این صراحت قضاوت کنم!؟...هر چند که پلکهای سنگین و لب و دندون سیاهش ذهن هر بیننده ای رو به اون سمت میکشونه...همین جور با ابروهای افتاده فقط به زمین خیره است و لبهاش هر از چند گاهی تکون میخوره!!... انگار ذکر و دعا میگه...شاید هم لعن و نفرین به اونایی که حقش رو خوردن و یه لیوان آبم روش!!؟...اوایل فکر میکردم منتظره که چراغ سبز شه و از خیابون رد شه، ولی بعد متوجه شدم نه بابا!! حضرت آقا در انتظار کمک مالی رانندگان شریفه و اصطلاحآ "گدا" تشریف دارن!!!

... راستش خیلی امشب ذهنم رو مشغول کرد...چه با حاله این بنده خدا!!؟...نه حرف میزنه و نه راه میره و خود بخود در مقابلش شیشه ماشینی پایین میاد و سکه و اسکناسی از سر ترحم تقدیم میشه!!...به همین راحتی!؟...فقط تنها کار ایشون اختصاص زمانی کوتاه واسه رفع حاجت و صرف غذا و استعمال مواد احتمالیه مخدره و خواب نازی که سرپناهش تو این شهر بزرگ به هر حال پیدا میشه!!؟...درآمدش هر چی باشه کفاف سه وعده غذا و یه ذره مواد رو که میده، نه؟؟...از شما چه پنهون خیلی به قناعت و خونسردیش حسودیم شد!!!...وقتی تو همون چهار راه پیرمردی رو میبینم که با فروش" اجباری"!؟ چند تا باطری قلمی جلوی ماشین هارو با التماس!؟ میگیره و سعی در درآمد بیشتر و به تعبیر خودش شرافتمندانه داره، قضاوت اینکه کدومشون در یه موقعیت یکسان مالی دارن درست  عمل میکنن واسم خیلی سخت میشه!!!...حد واندازه تلاش برای معاش چقدره، نمی دونم!...عزیزی میگفت دین اسلام معتقده تا حد رفع ضروریات، بعد نیمه ضروریات و بعد هم هر چی در آوردی"انفاق" در راه خدا... اینکه خیلی دل میخواد نه؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:47  توسط سعید  | 

اوایل انقلاب که مدیریت بنا به ضرورت بیشتر با "تعهد" تعریف میشد تا "تخصص"، خیلی از آقایون و دوستان فعلی مارو بر اون داشت که اگر چه در حوزه های مختلف، فاقد هر گونه مهارت آکادمیک و حتی تجربی هستند ولی حداقل تیپ مدیریتی مرسوم، اعم از کت و شلوار و پیراهن یقه آخوندی و تسبیح و ریش و جدی صحبت کردن و شق راه رفتن!!؟ رو به دور از مسائل جامعه شناختی و توصیه های دینی ما در پرهیز از هرگونه برتری جویی مدیران حکومت در قبال مردم عادی، با خودشون تا سالهای سال همراه بیارن و امروز با ادعای تجربه مدیریت از سالهای پیش تاکنون وبال گردن بسیاری از مدیران جوان و با انگیزه  کشور باشند!!؟

...بدتر اینه که بسیار متکبرانه ولی نامحسوس!! بدون توجه به نظرات کارشناسی اطرافیان و در نظر گرفتن توانمندیها و قابلیتها و نوع نگرشهای موجود در یک مجموعه، خیلی راحت بخوان بخشی از یک دستگاه دولتی رو با اقتباس و کپی از عملکرد و تجارب خودشون در اماکن قبلی اداره کنند!!؟و اینجاست که چشاتون روز بد نبینه!؟ کارکنان و مدیران زیر مجموعه حضرت آقا چه مصیبتی رو واسه یه لقمه نون باید تحمل کنند!!؟؟

 موندم حالا که 28 سال از پیروزی انقلاب میگذره یکی پیدا نمیشه این عزیزان بزرگوار رو با 25 سال سابقه بازنشسته کنه تا حداقل میرفتن کمی به اهل و عیالشون برسن؟!... آخه انصافآِ کی گفته حتمآ باید تا روز آخر 30 سالگی انقلاب، آقایونی که فقط در حال حاضر بواسطه سفارش این و اون در مسند خیلی از ادارات هستند و والله غیر از ادا و اطوار و ادبیات مضحک و دست ساخته خودشون، بویی از مدیریت نبردن همین جور پای کار باشند؟؟!....راستش رو بخواهید مدتهاست هر کدوم از دوستان رو میبینیم از "اعمال نظر" بجای "اظهار نظر" حضرات میناله و میگه پس چی شد این وعده انتخاباتی رییس جمهور محترم که"جوونا خودشونو واسه بدست گرفتن مدیریت کشور آماده کنن"؟؟!!

ذکر مصیبت زیاده!؟...لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:58  توسط سعید  | 

امروز۱۱ فروردین سالگرد ازدواجمونه و دیروز هم سالروز تولدم بود یعنی ۱۰ فروردین! بعبارتی در پایان ۳۴ سالگی، سیزدهمین سال پیوند مشترک با خانومم رو آغاز کردم.... نمیدونم ۳۴ ، ۳۵ یا ۳۶چقدر سخته حساب کردن این چیزا!!!... از بی حواسی، تاریخ عروسی و تولد همسر محترمه رو با موبایل تنظیم کردم، الان چند سالیه راحتم! سر ساعت ۷ صبح روز مقرر زنگ میزنه و من همیشه اولین نفرم تو تبریک گفتن این مناسبتهای خطرناک!!؟... مادرم میگه ۱۵ تیر بدنیا اومدم ولی شناسنامه ام چیز دیگه ای میگه!!؟ بنابراین در دو مرحله میتونم خودمو لوس کنم!!... امشب هم یه جماعت مهمون داریم که نگو ونپرس! از صبح مثل پسرهای خوب و مودب رفتم خرید، میوه شستم و خشک کردم، ماست بورانی درست کردم، کاهو و کلم ریز کردم، وسایل هال خونه رو کمی جابجا کردم...والله دیگه یادم نمیاد، ولی بخدا بیکار نبودم!!؟...خدا کنه فقط نحسی ۱۳ امسال دامن مارو نگیره!؟...راستش از سفر اومدم و حالم خیلی جاست...یه هوای تازه.... خانومم تو ایجاد فضای گرم و صمیمی خونه خیلی موثره و از شما چه پنهون با اینکه میدونم گفتنش به ضررم تموم میشه!! ولی روز به روز بهش وابسته ترمیشم، نه اینکه زن ذلیل باشم ولی باور کنید کم کم که سن میره بالا، حضور یه دوست خوب تو زندگی، خیلی به آرامش آدم کمک میکنه....من که یادم نمیاد به کسی گفته باشم "زن نگیر"!... تازه خیلی موقع ها شده گفتم "بگیر" همین هم از دستت در میره !!؟ مهم اینه که با طرف مقابلت زندگی هدفمند،مستقل و شفافی رو شروع کنی، مطمئنم که خدا هم کمک میکنه تا آدم به تموم آرزوهاش برسه، هنر اینه که با همه حرف و حدیث ها ، فتیله توقع رو بکشی پایین،تو فکر "یه شبه ره صد ساله رو طی کنی" نباشی، بد کسی رو نخواهی و با پشتکار و دسترنج خودت ثابت کنی که میتونی طعم خوشبختی رو به تناسب وضعیتت در کنار همسرت بچشی...یا حق. 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:35  توسط سعید  | 

پرواز چلچلهه ها و شکوفه های بهار نارنج رو همیشه دوست داشتم، ولی نمیدونم چرا همین که بهار زمزمه اومدن میکنه یهو دلم میگیره!؟...راستش با اینکه از یه ماه قبلش، هم تو محل کار و هم تو خونه، خودمو  واسه فرا رسیدن بهار آماده می کنم، ولی همین که روز های آخر اسفند میاد و بوی بهار به مشامم میخوره به هر بهانه ای دوست دارم برم یه گوشه ای کز کنم و بزنم زیر گریه!!... نمی خوام ادای آدمای رمانتیک و دل نازک رو در بیارم و یه شخصیت ظریف و حساس از خودم ارائه بدم و از این جور حرفا، نه بخدا!!... فقط از این ناراحتم و دلمو یه غم عجیبی میگیره که چرا اینقدر ضعیفیم که مقدمات بهار طبیعت اینقدر بر دل و نگاه بهاری ماغلبه کرده و کمتر کسی هست که به فکر روحیات درونیش باشه...بحث شعار و ادعا نیست،مهم بی توجهی ما به تحولات اخلاقی و رفتاری خودمونه، طوری که مثل خیلی از واژه های مرسوم به "غلطهای مصطلح" تو ادبیات و تعابیر روز مره مون، دیگه فرصت اصلاح و تجدید نظر هم به خودمون نمیدیم!؟ ... غرق شدیم تو دنیای امروز و خودمون بی خبریم!...

یادمه سالها پیش عزیزی بهم توصیه کرد واسه رهایی از قید و بند های کاذب زندگی دلمو "دریایی" کنم و بس! و من امروزدر آستانه بهار، اول به خودم و بعد از همه میخوام که با دل دریایی و روح بلندشون، تازگی رو در دل و نوع نگاهشون جستجو کنن نه جای دیگه!... بیاییم قبول کنیم که سالهاست جذابیتهای رنگ و لعابدار تزریقی به این مملکت! روح پاک و شرقی ایرانیان این سرزمین کهن رو دوداندود کرده و بهاران سال به سال میان و میرن و ما همونیم که بودیم، آخرش چی خدا میدونه!؟....

داریم  آگاهانه و بواسطه برخی تشریفات و خواسته ها و رسم و رسومات نه چندان ضروری! لحظه به لحظه، از آسمون دور میشیم و به زمین نزدیکتر!... فقط خدا کنه یکی از اون شکوفه های سفیدبهاری، تو عمق وجودمون باز شه!...دارم میرم سفر تا تو یه خلوت چند روزه ببینم چه میکنم با خودم! پس آرزو میکنم پیشاپیش سرسبزی دلتون خجسته باد.

اینم یه یادگاری از مرحوم سید حسن حسینی که یکی از دوستای خوبم پس از خوندن این پست، واسم اس ام اس کرد:...ماهی ها در تنگ،سیرها و سنجدها در پلاستیک،بهار در دور دست ها!!....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:54  توسط سعید  | 

 هیچ وقت فکر نمی کردم تو دوران بچگی وقتی از طرف بسیج بردنمون سینما فیلم "بلمی بسوی ساحل " رو ببینیم، طی سالهای بعد با کارگردانش اینقدر احساس صمیمیت کنم که به اسم کوچیک صداش کنم! یا شاید هم اون اینقدر روح بلندی داشت که به همه اونایی که دوستش داشتن، اجازه میداد راحت" آقا رسول" خطابش کنند!...

آخرین باری که"رسول ملا قلی پور" رو دیدم سینما فلسطین موقع نمایش اختصاصی "میم مثل مادر بود"، واسه اولین بار والده رو هم که اصرار کرده بود میخواد این فیلم رو ببنیه با خودم برده بودم ،یادمه در جواب خسته نباشید مادرم گفت:" حاج خانوم، یه دو رکعت نماز واسه مادرم بخونی ازم راضی باشه خستگی کار از تنم در میره" ... و وقتی در آستانه اربعین حسینی خبر رفتنش رو شنیدم، ناخواسته ذهنم رفت به این خواسته "رسول" از مادرم، به تصاویری از آخرین فیلم "رسول" که چقدر رو جمله"فبای الاء ربکما تکذ بان" تاکید داشت... آیه معروفی از سوره "الرحمن"... و اینکه به فاصله یکی دو روز بعد از فوتش قصد سفر زیارت مرقد امام حسین(ع) رو داشت...همه چی کنار هم!!...  من که میگم اون فهمیده بود وقت رفتنش نزدیکه وشاید واسه همین هم بود که دوستاش میگفتن "رسول" تو این یکی دو سال گذشته خیلی مهربونتر شده !؟...

 تلاش واسه جلب رضایت مادری که کنارش نبود، اون آیه کریمه، سفر کربلا ...چه خوب می شد آدما میدونستن کی میخوان برن!!... این مطلب رو فقط به خاطر اون نوشتم که همیشه واسم انسان شریف و بزرگ منشی بود، هنرمندی که رک بودن و صداقتش زبانزد همه بود و هیچگاه واسه ملاحظه این و اون از فیلماش نزد و واسه دلخوشی این و اون هم فیلمی نساخت!!؟.... روحت شاد "کربلایی رسول"! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:4  توسط سعید  | 

وقتی شهرام رو گرفتن تازه فهمیدیم این پسر ۳۰ـ ۳۵ ساله چه عجوبه ای بوده و ما ازون بی خبر بودیم! "شهرام جزایری" رو میگم، همونی که با درآمد بستنی فروشی باباش تو اهواز رشد کرد و با تلاش شبانه روزی سرمایه شو به ۱۶۰ میلیارد تومن ناقابل!! تو این چند سال رسوند و یه روزی تو دادگاه جلو خبرنگارا بادی به گلو انداخت و گفت:"پول در آوردن تو این مملکت آسونه فقط کمی هنر میخواد"!!؟

و وقتی امروز، پس از گذشت ۵ سال بازداشت، خبر فرارشو به همین راحتی از رسانه ها شنیدم فقط و فقط یاد تیتر بعضی روزنامه های چند سال پیش افتادم که در اوج یکی از موضوعات پیچیده و حاد کشور نوشتند" سعید امامی عامل اصلی قتلهای زنجیره ای خود کشی کرد"!!؟

نمیدونم چرا همین که پرونده ای میخواد به نفع مردم و اصل نظام و این کشور سر و سامان بگیره یا یکی فرار میکنه یا خودکشی؟! فقط خدا کنه چند روز دیگه نگن جنازه"جزایری" رو درحالیکه تو حموم داروی.... مصرف کرده یا مثلآ در درگیری با مامورین کشته شده پیدا کردن و تحویل مراجع قضایی دادن که دیگه خیلی خنده دار میشه!! راستش از بس به این مردم گفتند سیاسی باشین،فرهنگی باشین، امنیتی باشین، اقتصادی باشین،پلیسی باشین، هسته ای باشین، اینجوری باشین ، اونجوری باشین،..... که دیگه نمیشه به راحتی واسه کسی فلسفه بافت!!!

از شما چه پنهون، اون وقتها خودکشی"سعید" رو میشد باور کرد ولی فرار"شهرام" رو دیگه به این راحتی ها نمیشه!! البته این واسه مسئولین امر غصه نداره ، پیداش کنید تا تیزی این نگاههای بدبین کمتر شه، همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:20  توسط سعید  | 

نمی دونم چرا هر وقت اسم و چهره "مسعود ده نمکی"به ذهنم خطور میکنه نا خواسته این بنده خدا منو بیاد "حشمت الله طبرزدی" تحکیم وحدت میندازه!! یابعضی وقتها هم یاد اون اوایل "محسن مخملباف" می افتم که تو حوزه هنری "توبه نصوح" و"دو چشم بی سو" می ساخت!!؟ نه اینکه فکر کنید این جملات رو واسه طنز و خدای نکرده تمسخر میگم نه! ولی باور کنید با اینکه شور انقلابی شو دوست دارم یه نگرانی عجیبی از عاقبت فعالیتهای افراطی این "برادر" در وجودم ایجاد شده که امشب به رغم میل باطنیم مجبورم کرد در موردش هر چند کوتاه بنویسم.

"اخراجی ها" به عنوان یک فیلم، اگر چه نظر بسیاری از مخاطبین رو به خودش جلب کرد و عادلانه یا غیر عادلانه!؟، جایزه ای دریافت نکرد، لیکن فریاد و سخنان اعتراض آمیز یا شاید هم شوی تبلیغاتی این برادر عزیز به عنوان سازنده فیلم در مراسم اختتامیه جشنواره،علاوه بر اینکه شآن سینمای ایران را خدشه دار کرد، لطمه ای بزرگ به دلسوزانی وارد ساخت که از سالهای گذشته تا کنون در حوزه دفاع مقدس، با ظرفیت، متانت و شکیبایی هوشمندانه ای تحت لوای رهنمود های بزرگان خود ، اصطلاحآ هنرمندانه زیسته اند و سوخته اند! و بی منت و توقع، آفرینش هنر ناب را برگزیده اند.

ای کاش این برادر عجولانه و احساسی رفتار نمی کرد و مثل خیلی از برخوردهای افراطی گذشته بهانه به دست مخالفین نمی داد!...چه انتظاری داری اخوی؟؟ ره صد ساله رو یک شبه...؟! فراموش نکنیم "امین حیایی" و "شریفی نیا" و "اکبر عبدی" اونقدر حرفه ای هستند که تن به رآی داوران بدهند و نیازمند فریاد های یک عزیز تازه کار، اون هم در یک مراسم رسمی نباشند!!... شاید هم این "برادر" آتشی!؟ دغدغه فروش و اکران داره و تجربه انتشار گسترده لوح فشرده"فقر و فحشا"و درآمد های حاصله! اونو به این کار وا داشته!!!؟ العاقبه للمتقین.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:49  توسط سعید  | 

یه اعتراف! نمی دونم بگم یا نه؟....اینکه، از وقتی که از مکه اومدم دچار یه نوع افسردگی شدیدی شدم!! شاید هم من اسمشو میذارم "افسردگی"! بی خیال همه چیز شدم!؟ اصلآ حال ندارم صبح برم سر کار!؟ اوضاع و احوال مملکت هم برام مهم نیست!؟ اخبار روزنامه و تلویزیون و اینجور چیزا هم که از یه هفته قبل از سفر تعطیل بوده تا الآن!؟ جلسه و نشست دوستانه و کوه و تفریح و قهوه و چای هم که تعطیل!؟ تو همین چند روزه یکی دو تا از دوستای ناباب!!؟ رو هم تعدیل کردم! خنده داره، ولی حتی حوصله صافکاری گوشه ماشین رو هم که حضرت عیال زحمتش رو بعد از مکه کشیدن، ندارم تا چه برسه به کارواش!؟ این چند وقته هم که نیومدم، یه بار دیدم رایانه ایراد داره، به حساب اینکه دائمی خراب شده و سرویس میخواد، جسارت نشه! این چند شبه حال نداشتم بیام یه بار دیگه دستگاه رو تست کنم!؟ به خداحوصله مهمونی های مرسوم حاجی های تازه از سفر برگشته رو هم ندارم!؟ راستش عزاداری محرم و ساز و دهل دهه فجر هم که....! خدایا مارو ببخش!!....نمی دونم چم شده؟؟ با خودم میگم، همه مکه رفته ها اینجوری میشن؟یا نه، این ادا و اطوار ها فقط واسه منه؟!!

یه حسی بهم میگه شاید اینها بستر یه تغییره! زمینه سازی واسه یه نگرش کاملآ جدید و فراتر از اون چیزایی که تو ذهنم نسبت به اطرافم داشتم! شاید آماده شدن واسه سکوتی نه از سر غرور که از سر تعظیم و افتادگی!! شاید هم یه اعتراض و فریاد از تمام وجود! اینکه "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!... اصلآ چرا راه دور، شاید بد عادتی به یه ماه خوردن و خوابیدن تو کشور غربت و دور از همه این چیزایی که گفتم!!؟...نمیدونم، شما چی فکر میکنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:32  توسط سعید  | 

 

*حضور در خود قبله!

بقول خانومم، کعبه اول و آخر دنیاست،آخر خط! تموم! یعنی خود قبله! هر چی میخوای بگی، اینجا بهترین فرصته! راستش، نگاه اول به خونه خدا حتی گنبد سبز مسجدالنبی خیلی جذابه،دلتو عجیب میلرزونه! یه آن به خودت میگی:"نکنه دست رد به سینه ات بزنه و بگه برگرد داداش! تو وضعت خیلی خرابه با این چیزا درست نمیشی!!" همیشه اعتقادم این بوده که زیارت یه تلنگره ،حداقل واسه ما بنده های گناهکار از حالت "بدتر" به "بد"!... و وقتی چشاتو باز می کنی زیباترین تصویر عالم رو میبینی، اون صحنه رو چنان به ذهنم سپردم که تا عمر دارم پاک نمیشه!لحظه ای بیاد موندنی که جاتون واقعآ خالی بود ، جدا از سلامتی و عاقبت بخیری واسه همه فقط از خدا اینو خواستم که:اللهم اجعل فی قلبی نورا و فی سمعی نورا و فی بصری نورا و فی لسانی نورا و فی نفسی نورا. خدایا روح و روان و فکرم رو پاک نیگه دار، آمین یا رب العالمین.

*فشار طواف و سیاهپوست های بی نزاکت!!؟

هیچ وقت فشار طواف دور کعبه رو فراموش نمی کنم، اغراق نیست ولی گوش تیز کنی صدای شکستن دنده سینه بعضی هارو میتونی بشنوی!! اما مسئله حیثیتی، عمل بعضی از این سیاهپوست های بی تربیته که بدون توجه به اینکه زیر لباس احرام هیچ لباس زیری وجود نداره چنان از پشت فشارت میدن که تمام امواتتو جلو چشات میبینی!!؟ یه ذره شعور هم بد چیزی نیست! هر چند که خدا تمام ارکان مسئله دار بدن انسان رو از بدو ورود به کعبه از کار میندازه!!؟ ولی خب این رسم مردونگی نیست !؟ ...صفا و مروه هم که چه عرض کنم، انصافآ اگه زنهای ما جای "هاجر" یه زن تنها تو بیابون بودن و ۳ کیلومترونیم واسه یه قطره آب پیاده راه میرفتن غیابی از" ابراهیم" طلاقشونو میگرفتن و میرفتن دنبال یه شوهر دیگه!!

*اپوزیسیون کاروان و درخواست بیلیارد و سونا!!؟

من بودم و "مهدی و هادی حدادی" و"افشار" و"صوت اکبر"."حدادی" ها برادر بودن، یکیشون ازعوامل ذیحسابی صدا و سیما و اون یکی هم کاپیتان هواپیمای مسافربری آسمان،با حال و بی ریا و "غیر شفاف" و زخم خورده از نامردهای روزگار!؟ که با تموم اختلاف عقاید و سلایق و بحث های شبونه از همون روز اول با هم عقد اخوت"یکماهه" بستیم و قرار گذاشتیم تو فرودگاه با لب خندون از هم جدا شیم! "صوت اکبر" هم استاد قرآن بود و سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی، که اگه نبود شاید خیلی از اعمالمون ناقص از آب در می اومد، "افشار" هم که کارشناس مالی بود و شخصیتی متفاوت داشت که بماند!؟ بیچاره رییس کاروان و روحانی و آشپز و خدمه و آقای دکتر و حتی نماینده بعثه مونده بودن با توقعات و انتظارات این جماعت اپوزیسیون چه کنن!!؟ از درخواست املت و کله پاچه واسه صبحونه گرفته تا بیلیارد و سونا در ایام فراغت!! و گیر دادن به هزینه سفر آقایون دولتی و صفهای شلوغ اتوبوس!!... اینم از تبعات سفر حجاج کم حوصله و به اصطلاح تحصیلکرده و فرنگ رفته!!؟ ای کاش حج و زیارت میتونست کاروانها رو بر مبنای سن و تحصیلات و این جور چیزا دسته بندی کنه. 

*دو میلیون و سیصد و چهل و هفت هزار زائر، همین!؟!

مدیریت اجتماع دو میلیون وسیصد و چهل و هفت هزار نفر زائر با انواع رنگ و زبان و مذهب و قومیت و بیماری! و آلودگی!! اونم تو یه شهری اندازه "قم" خودمون، انصافآ تنها از خود خدا بر میاد وبس! یه لحظه فکرشو بکنید، این تعداد گوسفند سر بریده ، این تعداد تیغ و سر تراشیده شده، عزیمت این تعداد ظرف یه ساعت خاص از یه جایی به جای دیگه، اقامت و تغذیه این تعداد تو مکه و وسط صحرایی مثل عرفات و منی، دستشویی و حموم و نظافت و مداوای این تعداد،ورود بی درو پیکر انواع جاسوسهای سرویس های امنیتی به یه کشور!، تزریق و تبلیغ انواع فرقه های دینی ....تورو خدا نخندید، ولی فکرشو بکنید اگه کعبه تو ایران بود چی میشد!؟!

*زیباترین شب دنیا و "الهی العفو"های من!!

هیچ وقت فکر نمیکردم شب "عرفه "چنین حالی بهم دست بده! من و سر سجده نماز گریه کردن؟! به کی بگم باور کنه!چنان جو ما رو گرفته بود که از "الهی العفو" گفتن ما چند نفر، همه پیرمردها از خواب افتاده بودن! تصورشو بکنید، تو اون هوای سوزناک مکه، اونم با دو تکه حوله سفید بهم گره خورده که رعایت مسائل ناموسی! مانع از هر گونه حرکت اضافی موقع خواب میشه!؟ بدون زیر انداز آنچنانی و سرو پاهات بیرون از رو انداز، تو اون جای تنگ ۶۰ سانت در ۲ متر واسه هر نفر! غیر از بیدار موندن و نماز خوندن و استغفار، کاری از دستت بر نمیاد!!؟... باور کنید زیباترین شب دنیارو تجربه کردم، شب جمعه نهم ذی الحجه ۱۴۲۷ هجری قمری و دعای کمیل حاج مرتضی طاهری و ذکر "ظلمت نفسی" و "الهی ربی من لی غیرک"، خیلی سبکم کرد. خودمونیم تا انتهای سفر دیگه هیچ شبی واسم "شب عرفه "نشد که نشد!!؟

*...آی بوق میزنن این عربها!!!

غیر از دوره سربازی یادم نمیاد اینجور شکسته و ذلیل شده باشم!!شب وقوف در مشعر رو میگم، تنها جایی که خودت اومدی له شدنتو ببینی!؟ با خودم میگفتم:" بابا، خدا دوست داره ببینه اگه بیکس و تنها و بدور از زیباییهای دنیا تو یه جماعت قرار گرفتی بازم شکرشو میگی یا نه؟" وسط بیابون تاریک، بدون هیچ نور و چادر و اقامتگاهی! همراه با سوز صحرا و گرسنه وتشنه! موهای بهم ریخته و دست و صورت نشسته و دور از هر گونه امکانات رفاهی! راهی نداری جز اینکه فقط و فقط اینقدر فکورانه به ستاره های قشنگ آسمون نیگاه کنی تا خواسته های زمینی رو فراموش کنی! وقوف در مشعر، شب رسیدن به شعوریه که خدا از بنده اش انتظار داره، ولی به همون خدا اگه شما جای ما ۱۲ ساعت تو ترافیک و بوق و سرو صدای ماشنها، اونم تو یه اتوبوس درب و داغون تنها واسه طی کردن یه مسیر ۲۳ کیلومتری!!! گیر می کردین، رمقی براتون باقی میموند که حس بگیرید و به اون شعور برسید؟؟! بقول مرحوم "جلال آل احمد":تو مشعر، ترافیک یه طرف، آی بوق میزنن این عربها!؟

*ما اینیم! چه ایران باشه چه خونه خدا!!؟

چه حرصی می خورن این برادران و خواهران اهل تسنن از برخی حرکات زائران شیعه ایرانی!!موقع اذان، کوچیک و بزرگ مغازه رو میبندن و میرن نماز جماعت، اون وقت این جماعت ایرانی انگار ارمنی اند!! و چنان دم در فروشگاه دخیل! میبندن که طرف بیاد و دوباره به خریدشون ادامه بدن!! یه جاهایی هم که خیلی کمدی تر بود ،فروشنده میخواست بره و ایرانیه دستشوگرفته بود که" ای بابا این همه عجله واسه چیه!!!؟" بنده خدا میگفت "الصلوه، الصلوه"، ولی کو گوش شنوا!! یا مثلا موقع طواف همه آروم زیارت میخوندن و بعضی از هموطن های ما چنان دل میدادن و قلوه میگرفتن!!؟ و خنده و قهقهه که آدم از خجالت آب میشد، یا موقع بوسیدن حجرالاسود، بندگان خدا مالزیایی های کوچولو با برنامه و خیلی منظم از رکن های نزدیک سنگ آروم شروع میکردن بیان جلو و اون وقت ایرانی های عزیزی که از وسط طواف دیگران، چنان قیچی میکردن و می اومدن جلو که انگار آتش و حرکت میدون جنگه!!؟ ای کاش حج و زیارت اینقدر که به فکر خوراک حجاج محترمه یه ذره هم از طریق رسانه ها فرهنگ سازی میکرد. بخدا کسر شآنه که ایرانی های متمدن با برخی زائر های بی ملاحظه از کشور های بدوی مقایسه بشن!!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط سعید  | 

سلام به همه دوستان، به همه عزیزان بزرگوارو مهربونی که در طول این سفر یکماهه با گذاشتن کامنت های با محبت بیاد این حقیر بودند و تو این دریای با عظمت مجازی ما رو فراموش نکردند . باور بفرمایید در ۴ رکن کعبه واسه سلامتی وجود همه دوستان دعا کردم و یه حج عمره مفرده هم به نیت تمامی حاضرین و امواتی که به نحوی از آشنایان بحساب میان بجا آوردم که امام جعفر صادق فرمودند:" اگر حاجی به نیت جماعتی،. عمره مفرده بجا آورد و به یکایک آنان بگوید برای تو به تنهایی بجا آوردم دروغ نگفته است".

واستون خیلی حرف دارم، شاید یه مقدار متفاوت تر از چیزایی که از حاجی های دیگه تا حالا شنیدید!! جدا از ذکر شیرینی و حلاوت این سفر معنوی میخوام از "سختی های حج تمتع" بنویسم ولی بخدا از یکشنبه تا الان که اومدم هنوز یه خواب کامل نکردم! میخوام اجازه بگیرم بعد از رهایی از برنامه های حواشی سفر!؟ خدمت برسم و از حج بیشتر واستون بگم و اگه شد عکسهامو نشونتون بدم.

اگه بدونید با این کله" کچل" چه شکلی شدم؟؟!!  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:1  توسط سعید  | 

یادتونه تو یکی از نوشته های قبلیم اشاره کرده بودم که امسال به اتفاق حضرت عیال اسممون واسه زیارت خونه خدا در اومده و عازم حج تمتع هستیم؟ خب، الآن وقتشه و اگه صاحبخونه بخواد و آه و نفرین کسی پشت سرمون نباشه!؟ بامداد ۵ شنبه همین هفته۲۳آذر اون اتفاق مهم رخ میده و عازم مدینه میشیم.

راستش تصور حضور در اون اجتماع میلیونی با تنوعات مختلف بومی و اقلیمی و مذهبی و... برام خیلی جذابه، فقط خدا کنه تعلقات مرسوم و نامرسوم دنیوی!!؟ اجازه بدن از فضای معنوی اونجا بهره کافی رو ببرم، هر چند که رفیقی به شوخی میگفت:" از مکه که برگردی ، بواسطه تآثیرات معنوی اونجا چند ماهی طول میکشه که درست بشی و برگردی سر زندگی عادی!!!؟" انگار تآثیرات اونجا غیر متعارفه و هر چی که اینجا واسه خودمون بافتیم درسته!!!؟....امان از دست بشر امروزی!

در هر حال، اومدم که بگم اگه این چند وقته نیستم ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید و با اینکه هیچ ارتباط حقیقی با دوستان اینترنتی نداشتم میخوام که ازم راضی باشید و به اصطلاح حلالمون کنید!

ضمنآ موندم اگه این "بلاگفا" نبود و این فضای رایگان رو بهمون نمیداد ، این همه تراوشات ذهنی رو کجا میخواستیم مکتوب کنیم؟! پس به حکم ادب از اونا هم تشکر میکنم و ۱۶ آذر سالگرد تاسیس" بلاگفا" رو به همه دست اندر کارای این سایت تبریک میگم...................یا حق!

                                  

                                                         

  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:11  توسط سعید  | 

حدود ۱۲،۱۰ سال پیش یعنی اون موقعی که کارکنان نیروی انتظامی و شهرداری در کش و قوس ارتقاء سطح حقوقشون بودن و یه جورایی پایین ترین سطح دریافت تسهیلات و مزایای دولتی رو داشتند ،یادمه یکی از مسئولین ناجا به شوخی یا جدی به یکی از دوستان خبرنگارمون گفته بود که:"...ما توانمون همینه، پرسنل باقی هزینه های زندگیشونو از بین مردم می بایست تآمین کنند!!؟"این نقل قول درست یا غلط از اون موقع تا حالا همیشه تو گوشم مونده و عذابم میده! تا اینکه چند وقت پیش زنگ خونه ساعت ۱۰ شب به صدا در اومد و بر خلاف دفعات گذشته که با یه صدای کاملآ نخراشیده روبرو میشدم لحن بسیار مودبانه ای رو از پشت آیفون شنیدم که:" سلام شهروند عزیز، برای دریافت ماهانه رفتگرای شهرداری خدمت رسیدم ، پایین منتظریم!!؟"و باورتون نمیشه چند لحظه بعد که من گوشی رو گذاشتم دوباره زنگ خونه به صدا در اومد و همون آقای محترم با لحن تندتر:" عرض کردم منتظریم آقا، لطفآ سریعتر!!؟".

شما باشید چه میکنید؟! انصافآ یاد اون نقل قول رفیق ما نمی افتید؟! آیا اگه شهرداری منطقه و یا پیمانکار محترم بخش خصوصی با هزارو یک جور ترفند و محدودیت حق و سهم کارگر مفلوک رو تمام و کمال پرداخت نمی کنه شهروند بایددر تامین اون نقش داشته باشه؟؟! جالب اینجاست که به هر کی از دوروبری ها هم این موضوع رو میگی اخم میکنه و میگه"بابا گدابازی رو بذار کنار مگه چقدر میشه؟؟!فرهنگ سازی رو بذار واسه یه جای دیگه!!"

بخدا انعام و پاداش خیلی با "ماهانه موظفی" فرق داره،بیایید محکم بایستیم و اگه احساس کردیم این لطف مضاعف داره باب میشه و در طرف مقابل توقع مسلم! ایجاد میکنه همون جا حد اقل واسه یه مدتی هم شده قطعش کنیم و ادامه ندیم، باور بفرمایید این نه خساسته نه خشونت!! عین فرهنگ سازیه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:50  توسط سعید  | 

کمتر کسی پیدا میشه که تو عمرش آدم پر حرف به تورش نخورده باشه، آدمهایی که وقتی باهات روبرو میشن اصلآ واسشون زمان و مکان و میزان حوصله شما براشون مهم نیست!! یادمه دوره دبیرستان رفیقی داشتیم که موقع پر حرفیش عادت داشت دگمه پیراهن طرف مقابل رو از بالا تا پایین باز میکرد!!؟ بنده خدا اینقدرمست کلام نافذ! خودش بود که اگه ولش میکردی ......!!؟ بماند،در اینکه این رفتار ناخوشایند ،خفیف یا شدیدش فرقی نمی کنه ، یه بیماری روانی محسوب میشه و نیاز به درمان داره شکی نیست، اما اگه کسی از روی عمد و واسه انواع بهره برداری های سو ء!! دست به این کار بزنه، خیلی جای تآمل داره، میگید نه باقی مطلب رو بخونید:

تو یکی از این سازمانهای فرهنگی،رفیقی داریم در رده "مدیران ارشد"!! متین و کم حرف، بطوری که بعضی اوقات بهش خرده میگیریم که:" بابا تو این جلسات اگه همیشه بی حرف و منزوی یه گوشه بشینی، دیگران راحت میان با حرافی و استدلالهای آبکی!! امکانات و برنامه ها و اعتبارات حقه واحد تابعه شما رو میگیرن و سرت میمونه بی کلاه!!"...اما گوشش بدهکار نیست که نیست!... و در مقابل این سکوت بیجا، بر خلاف خیلی از مسئولین، به محض اینکه یه خبرنگار میاد سراغش چنان زبون وا میکنه و در پوشش شفافیت! به نمایندگی از همه شروع میکنه به خالی بندی!! و بزرگنمایی اتفاقاتی که شاید اصلآ روزی برای اجرای اونها فرصتی پیش نیاد!!؟؟ که فقط باید باشید و اشتیاق!؟ این مدیر خدمتگزار رو برای پاسخگویی!! ببینید.

اگر چه در رندی رفیق ما تردیدی وجود نداره و پرحرفی ایشون در این مواقع ناشی ازخلآ های شخصیتی ایشون واسه مطرح شدن از طریق چاپ خبر و عکس در جراید کشوره!!؟ ولی عدم زیرکی و هوشمندی برخی نمایندگان رسانه های گروهی تو این وقتها خیلی عذابم میده که چطور بدون اجازه به ذهنشون واسه ایجاد یه جرقه،یه ابهام و یا یه پرسش آنچنانی،سرشونو میندازن پایین و مو به مو کاتب خالی های این بنده خدا میشن و بس!!

فراموش نکنیم از این دست آدما زیادن و همه میتونیم در قبال خیلی از ادعاهای اونا بخصوص سیاسیون طیف های مختلف اونم در آستانه انتخابات شوراها،نقش یه خبرنگار کنجکاو ،هوشیار، آگاه و مطلع  رو ایفا کنیم و به دروغ پردازان عرصه فرهنگ و سیاست و اقتصاد و...بفهمونیم که شهوت کلام رو هم میشه مثل سایر شهوات! در وجودشون قلع و قمع کنند و در عمل، دم از خدمتگزاری به ایران و ایرانیان بزنند!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:14  توسط سعید  | 

همزمان با شهادت امام جعفر صادق(ع) با خبر شدم خانمی از اقوام دورمون که البته سن و سالی رو سپری کرده بود و این اواخر تنها و بدون فرزند و همسر زندگی میکرد، دار فانی رو وداع گفت واز این دنیا رفت. حاجیه خانوم، بواسطه همسر خیر و نیکوکارش و همچنین شخصیت دوست داشتنی خودش، آدم شناخته شده ای بود و با اینکه در طول عمرش بچه یتیم های زیادی زیر پرو بالش جون گرفتن و به ثمر رسیدن، ولی خدا هیچ وقت نخواست که از خودش بچه ای داشته باشه!! و این موضوع، امروز بعد از سالها موقع فوت این بنده خدا حداقل واسه من خیلی نمود پیدا کرد، وارد خونش که شدم ازخواهر و برادر خبری نبود و فامیل همسر هم که خب، تکلیفشون روشنه!؟ فقط خواهرزاده و برادرزاده هایی بودن که واسه خالی نبودن عریضه، نغمه ای! سر میدادن و اشکی میریختن.خیلی دلم سوخت، انصافآ اگه بچه نباشه و وارث دلسوز نداشته باشی، به محض اینکه چشاتو هم بذاری، دوروبری ها چنان فیتیله پیچت!! میکنن که دیگه هیچ وقت هوس برگشتن به این دنیا رو نمیکنی!!؟ بچه اونم از نوع" زیاد" اینجاست که بدرد میخوره، حالا دانشمند هسته ای نشد هم نشد!!  

بیچاره "احمدی نژاد"، یه کلمه گفت اونایی که بیشتر از دوتا بچه میخوان، واسه رو کم کنی غربیهای پدر سوخته!! میتونن دست بکار شن و....!؟ نذاشتن نطفه کلامش منعقد شه! چنان موضعگیری ها و تمسخر های آنچنانی شروع شد که نذاشتن فکر اینجور موقع هارو بکنیم... .دوره ناتوانی و پیری و مرگمونو میگم نه چیز دیگه رو!؟

با اینکه خودم فقط یه پسر دارم، ولی باور کنید از آینده بی رحم و عاطفه ای که واسمون دندون تیز کرده و انتظارمونو میکشه خیلی میترسم.... زور که نیست! هر چی هم پز روشنفکرانه بگیرم و بگم دنیا همینه و تفکر اومانیستی تا چند سال دیگه سراسر دنیا رو فرا میگیره، بازم دلم نمیخواد برم خانه سالمندان! دلم نمیخواد موقع پیری، پرستار بیاد منو جمع و جورم کنه!!.... راستش نمیتونم در قبال این همه تلاش فعلی، در آینده خیلی راحت خودمو بی توقع نشون بدم!!...واسه زمان رفتن گریه کن نمیخوام، فقط خدا کنه پسرم بواسطه آموزه های فرهنگ خشک و دور از هرگونه مهرو عاطفه تفکرات به اصطلاح امروزی، تا موقع مرگ گریه ام رو در نیاره، همین کافیه!؟ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 15:14  توسط سعید  | 

به تازگی با رفیقی همکار شدم که بنا به ادعای خودش زمان انتخابات ریاست جمهوری ازبروبچه های "هاشمی"بوده و الان مدتیه درانتخابات شورای شهر تهران برای"قالیباف"کارمی کنه واین وسط گریزی هم به صحرای کربلازده!؟ واسه شورای شهر مشهد هم ثبت نام کرده که البته یکی دوروز قبل خبر آوردن شورای نگهبان صلاحیت حضرت آقا رو تآیید نکرده و قس علی هذا....!بنده خدا از زمانی که رد شده، بلندگو دست گرفته بین دوست و آشنا که:"ایهاالناس نگران نباشید، هیچ موردی نبوده!؟رد صلاحیت من واسه اختلافات موجود میان بنده با شورای نگهبان بوده و واسه همین اغراض سیاسی، من باید رد میشدم تا حواس خیلی ها تو مشهد جمع شه...!!؟"

این عزیزمون غافل از اینه که تاریخ مصرف اینگونه توجیهات سیاسی مدتهاست بسر اومده و دیگه جایگاهی بین اهالی سیاست نداره. آخه وقتی شورای نگهبان فهرست اصلاح طلبان اونم از نوع"خاتمی" نه "هاشمی" رو تمام وکمال تایید میکنه دیگه گله گذاری و حرف و حدیث های آنچنانی چه معنی میتونه داشته باشه؟! انصافآ اگه اصلاح طلبها دیگه این سری هم با اقبال عمومی روبرو نشن، باید برن یه فکری، تجدید نظری، بهر حال کاری واسه افزایش محبوبیت خودشون بین این ملت بکنن!

 اگر چه در مدت گذشته مسیر اصلاحات بسیار خام و هول زده طی شد، ولی با یقین به اینکه اندیشه و تفکرات اصلاح طلب یا اصولگرا تنها با شناسایی دقیق لایه های مختلف مردم، و با توجه به حقایق و خواسته های درونی آنها نهادینه میشن، طیف های مختلف نباید لحظه ای از بازنگری و آسیب شناسی عملکردشون، اونم از زبون منتقدین تندشون دریغ کنن...باید منتظر موند تا نتیجه رو دید!

ضمنآ چند خط بالای این نوشته رو من گفتم و پسر خانواده یعنی"آقا فرید" تایپ کردن...جهت اطلاع!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:51  توسط سعید  | 

خیلی به دیدن و گرفتن عکس علاقه دارم، اونم از عکسهایی که با محتوای مقیاس دو یا چند حالت از واقعه یا یک پرتره تهیه شده باشن، مثلآ بتازگی تو کرمان عکسی دیدم از