یه اعتراف! نمی دونم بگم یا نه؟....اینکه، از وقتی که از مکه اومدم دچار یه نوع افسردگی شدیدی شدم!! شاید هم من اسمشو میذارم "افسردگی"! بی خیال همه چیز شدم!؟ اصلآ حال ندارم صبح برم سر کار!؟ اوضاع و احوال مملکت هم برام مهم نیست!؟ اخبار روزنامه و تلویزیون و اینجور چیزا هم که از یه هفته قبل از سفر تعطیل بوده تا الآن!؟ جلسه و نشست دوستانه و کوه و تفریح و قهوه و چای هم که تعطیل!؟ تو همین چند روزه یکی دو تا از دوستای ناباب!!؟ رو هم تعدیل کردم! خنده داره، ولی حتی حوصله صافکاری گوشه ماشین رو هم که حضرت عیال زحمتش رو بعد از مکه کشیدن، ندارم تا چه برسه به کارواش!؟ این چند وقته هم که نیومدم، یه بار دیدم رایانه ایراد داره، به حساب اینکه دائمی خراب شده و سرویس میخواد، جسارت نشه! این چند شبه حال نداشتم بیام یه بار دیگه دستگاه رو تست کنم!؟ به خداحوصله مهمونی های مرسوم حاجی های تازه از سفر برگشته رو هم ندارم!؟ راستش عزاداری محرم و ساز و دهل دهه فجر هم که....! خدایا مارو ببخش!!....نمی دونم چم شده؟؟ با خودم میگم، همه مکه رفته ها اینجوری میشن؟یا نه، این ادا و اطوار ها فقط واسه منه؟!!
یه حسی بهم میگه شاید اینها بستر یه تغییره! زمینه سازی واسه یه نگرش کاملآ جدید و فراتر از اون چیزایی که تو ذهنم نسبت به اطرافم داشتم! شاید آماده شدن واسه سکوتی نه از سر غرور که از سر تعظیم و افتادگی!! شاید هم یه اعتراض و فریاد از تمام وجود! اینکه "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!... اصلآ چرا راه دور، شاید بد عادتی به یه ماه خوردن و خوابیدن تو کشور غربت و دور از همه این چیزایی که گفتم!!؟...نمیدونم، شما چی فکر میکنید؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:32  توسط سعید
|