...هر دفعه که از اونجا رد میشم میبینمش!...پشت چراغ راهنمایی تقاطع فردوسی و کوشک بعد از چهار راه استانبول...متین و باوقار... با چهره ای مملو از حرف و حدیث و غم و غصه زندگی!!...با یه چوبدست و کاپشن مشکی و تکیه داده به میله های خط ویژه اتوبوس!...با قدی کوتاهتر از حد طبیعی و سر و دستی بزرگتر از اندازه معمول!...میدونم یه جورایی مریضه ولی تو "عملی" بودنش جرات نمیکنم به این صراحت قضاوت کنم!؟...هر چند که پلکهای سنگین و لب و دندون سیاهش ذهن هر بیننده ای رو به اون سمت میکشونه...همین جور با ابروهای افتاده فقط به زمین خیره است و لبهاش هر از چند گاهی تکون میخوره!!... انگار ذکر و دعا میگه...شاید هم لعن و نفرین به اونایی که حقش رو خوردن و یه لیوان آبم روش!!؟...اوایل فکر میکردم منتظره که چراغ سبز شه و از خیابون رد شه، ولی بعد متوجه شدم نه بابا!! حضرت آقا در انتظار کمک مالی رانندگان شریفه و اصطلاحآ "گدا" تشریف دارن!!!
... راستش خیلی امشب ذهنم رو مشغول کرد...چه با حاله این بنده خدا!!؟...نه حرف میزنه و نه راه میره و خود بخود در مقابلش شیشه ماشینی پایین میاد و سکه و اسکناسی از سر ترحم تقدیم میشه!!...به همین راحتی!؟...فقط تنها کار ایشون اختصاص زمانی کوتاه واسه رفع حاجت و صرف غذا و استعمال مواد احتمالیه مخدره و خواب نازی که سرپناهش تو این شهر بزرگ به هر حال پیدا میشه!!؟...درآمدش هر چی باشه کفاف سه وعده غذا و یه ذره مواد رو که میده، نه؟؟...از شما چه پنهون خیلی به قناعت و خونسردیش حسودیم شد!!!...وقتی تو همون چهار راه پیرمردی رو میبینم که با فروش" اجباری"!؟ چند تا باطری قلمی جلوی ماشین هارو با التماس!؟ میگیره و سعی در درآمد بیشتر و به تعبیر خودش شرافتمندانه داره، قضاوت اینکه کدومشون در یه موقعیت یکسان مالی دارن درست عمل میکنن واسم خیلی سخت میشه!!!...حد واندازه تلاش برای معاش چقدره، نمی دونم!...عزیزی میگفت دین اسلام معتقده تا حد رفع ضروریات، بعد نیمه ضروریات و بعد هم هر چی در آوردی"انفاق" در راه خدا... اینکه خیلی دل میخواد نه؟!!