بچه که بودیم هیاتی داشتیم دهه اول محرم هر سال، غروبها با یه علامت ۳تیغه و با یه مشت بچه ریز و درشت راه می افتاد تو خیابون و شروع میکردیم به عزاداری... معروف بود به "دسته شفیع پور"!! اونم فقط واسه اینکه متولی این کار یه آدم مسن و نیکوکاری بود بنام "سید مرتضی شفیع پور" که به عشق و ارادت به حضرت علی اصغر این کار پر درد سر رو انجام میداد...خدا رحمتش کنه... شاید باورتون نشه، اون اوایل به واسطه رو کم کنی یکی دو تا از بچه ها "علامت کش" هیات بودم!!؟... خودمونیم، چه ابهتی داشت تو محل!!...ولی یه روز بر حسب تقدیر یکی دستم رو گرفت و گفت تو که صدات خوبه چرا نوحه نمیخونی؟...بدجور رفتم تو فکر، پزش جلو بچه ها کمتر از علامت کشی نبود!!؟ یه آن تصمیم گرفتم و خودمو میکروفون بدست وسط هیات دیدم..."امان از دل زینب،فغان از دل زینب"..."ای اصغرم، ای اصغرم واویلا"....
... و حالا یه چیزی حدود ۲۶سال از اون ماجرا میگذره، و من هنوزم واسه خودم زمزمه میکنم!... راستش یه زمانی فقط سینه زدن و شور و هیجان بودن تو هیات واسم مهم بود!؟ یعنی اصلآ روضه رو نمی فهمیدم که بخوام بهش فکر کنم... تو دوره نوجوانی هم که کمی بزرگتر شدم فقط به واسطه حوادث و مصائب کربلا و روز عاشورا و شاید هم گریه این و اون!! اشکی از چشام جاری میشد...این چند سال ورود به دوره جوونی هم که خب هزار ماشاالله اینقدر غم و غصه روزگار زیاده که تا میخواهیم یه حس معنوی بگیریم چک و سفته و بدهی و دغدغه کار و... امان نمیده!!؟
...ولی امشب با همه این حرفهای جدی و شوخی، اومدم اعتراف کنم که خیلی از دریای کرامت اهل بیت غافل موندم، گنجینه ارزشمندی که همیشه چراغ راهم بوده و تکیه گاهم و من هیچ وقت غیر مواقع نیاز درکش نکردم!...امشب وقتی از تلویزیون نوحه حضرت زهرا رو شنیدم و دیدم بدون اینکه من بخوام اشک رو گونه هام نشست خیلی از خودم خجالت کشیدم!؟.. از اینکه اینقدر دوستش دارم و فراموشش میکنم شرمنده اش شدم....باز هم یه ایام فاطمیه...
"فاطمه"جان، اشکهای خلوت شبانه ام تقدیم خاک مزار گمنامت باد.